
چند روز پیش سالگرد درگذشت شاهرخ مسکوب بود. نویسنده و جستار نویسی که سالها در غربت غرب، جهان خلّقی خویش را بر کوه شاهنامه و در میان باغ حافظ ساخته بود. و نوشته هایش نه «ارمغان مور» بلکه رهاورد سلیمان ...
ادامه مطلب
•وقتی به دنیا آمدم شب بود اما مادرم آهنگ صبح را میخواند.بعدها هرگاه به افقها نگاه میکردمپدرم میگفت:به زودی صبح میدمد!•در تاریکی به دنیا آمدهام به همین خاطر چشم و ابروی من سیاه است و جسمم ضعی...
ادامه مطلب
من خیلی به موسیقی بین درس اهمیت میدم و براش وقت می گذارم ! یعنی مورد داشتم که گفتم یک ساعت درس بخونم بعدش یه موسیقی هم بشنوم برای تجدید قوا ! همون یک آهنگ شده کل آلبوم « نه فرشته ام نه شیطان » یعنی عملاً یک ساعت موسیقی یک ساعت درس :) حالا اینکه چه آهنگی بشنوم بستگی داره ...
ادامه مطلب
حتی بهار جایِ تو را پر نمی کند اردیبهشت بعدِ تو اردی جهنم است . + زاد روز تو بود امروز - عزیز ترین برچسبها: محمود نگهداری+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت21:41 توسطمحمود | ...
ادامه مطلب
آن شب، قرارِ آخرِ ما، بی قراری ات چشمت به راه ساحل و... لحظه شماری ات *** دریا در انتظار دو چشمت نشسته بودجنگل هنوز محوِ «مرا دوست داری» ات فیروزه های اصلِ نشابور مانده اندمبهوتِ چشم هایِ چنین «سبزِ»واری ات در من هزار پنجره _ در من هزار شوقسر می کشد به کوچهٔ صبحِ بهاری ات**یادش بخیر وعده هر شب کنارِ رودرودی که دیده بود شبی بی قراری ات از «زهرخند» و «زخم زبان»هایِ این و آنگم می شدم میانِ دو بازویِ «ماری»ات ای مرهمِ نگاهِ تو آغازِ زندگیبا من «ببین» چه کرد کنون زخمِ کاری ات بیگانه شد بهارِ تو با این درختِ خشک_با من_ رفیقِ موسمِ بی برگ و باری ات پیشِ رقیب گرم غزل خواندنی و من_سر گرمِ دفتری که شود یادگاری ات*دیگر نمانده شوقِ سرودن برای من بگذار در قفس که بمیرد قناری ات محمود نگهداری...
ادامه مطلب
سلام همیشه به خودم میگم ما به هیچ شهری تعلق نداریم و باید هر جا هستیم طوری زندگی کنیم که زندگی کردن برامون شیرین باشه ! حالا هر جا که هست. چه شهری که اونجا به دنیا اومدم، چه روستایی که زندگی میکنم، چه کاشانی که باهاش عاشقونه ام و .... اما همه این حرفا رو وقتی به شیراز میرسم ، می سپارم به زلالی آب باغ های قصر الدشت و ارم ! صبح امروز رسیدم شیراز . وقتی با تاکسی از حافظیه و خیابان ارم می گذشتم ، رادیو گفت : « گو من به فلان زمین اسیرم » ! پی نوشت: پست موقت است. قابل توجهِ (ماهشهر، جم ) ...
ادامه مطلب
گفت:آن دوست می دانست که محور آسیایم برای این دین و می دانست که کوهسارم و جویبارعلم از بالای من روان است.او می دانست که آسمانم و مرغان اندیشه هرگز به بلندایم نمی رسند. آن دوست می دانست...اما برجای من نشست,به نا جوانمردی.ومن رها کردم این خلافت را و ردای بلندش را.گفت که خار در چشمم بود واستخوان در گلویم و می دیدم که چگونه میراثم را به غارت می برند. اما حق سنگین بود.کس را به تنهایی توان برگرفتنش نبود.پس در آن خفقان که ما را دربرگرفته بود شکیبایی را برگزیدم که خردمندانه تر بود. دوستان یک به یک بر شتر خلافت نشستند و او را دوشیدند و خلافت آن شتر است که اگر افسارش ...
ادامه مطلب