
گفت:آن دوست می دانست که محور آسیایم برای این دین و می دانست که کوهسارم و جویبارعلم از بالای من روان است.او می دانست که آسمانم و مرغان اندیشه هرگز به بلندایم نمی رسند. آن دوست می دانست...اما برجای من نشست,به نا جوانمردی.ومن رها کردم این خلافت را و ردای بلندش را.گفت که خار در چشمم بود واستخوان در گلویم و می دیدم که چگونه میراثم را به غارت می برند. اما حق سنگین بود.کس را به تنهایی توان برگرفتنش نبود.پس در آن خفقان که ما را دربرگرفته بود شکیبایی را برگزیدم که خردمندانه تر بود. دوستان یک به یک بر شتر خلافت نشستند و او را دوشیدند و خلافت آن شتر است که اگر افسارش ...
ادامه مطلب