
اگر از خشت بالین و اگر از سنگ شد نانم
گواراتـر شـرابِ تلخـکامیهاست ایرانم
چه داری با خودت ای وحدتِ پوشیده در کثرت
که با تو من بلوچـستان و تبریز و خراسانم
هَزارانـت به باغِ صبـح، بانگِ سربلندی زد
وطن جان! در خزانت هم یکی از آن هزارانم
از اسفندی که بر آذر فشاندی بوی مهر آید
اگر چه در هوای فروَدیـنت باز آبانـم
بگو با تیغهای تشنه باکم نیست از مردن
که من میراثدارِ کشتهی حمامِ کاشانم
***
مگر در ظلمتِ گیسوت راهِ روشنی باشد
«که جز آن جعد و گیسو را نمیدانم نمیدانم»
برچسب:
نویسنده: مهدی شریعتی