پیغمبر از اسب پیاده میشه همینجور که به مردم سلام می کردن به این پیر مرد میرسه و باهاش دست میده، و احساس میکنه یه چیزی به زمختیِ سنگ تو دست اون مردِ پیر هست . پیغمبر نیگاه می کنند به دست اون پیرمرد و می بینه از شدت کار دست اون مرد شده مثل سنگ ! همون لحظه دست مرد رو می بوسه و دست رو مثل یک پرچم بالا می برد و رو به سپاهیان و مردم میگه :
به خدا قسم که این دست ها هرگز با آتش دوزخ آشنا نخواهند شد .
پی نوشت:
این دو روز هر عکسی از کارگر های معدن گلستان می بینم ، همون سخن پیغمبر تو گوشم تکرار میشه !
خدا بهشون و به ما صبر عطا کنه .
برچسب:
نویسنده: مهدی شریعتی