خرید بک لینک

چند روز پیش سالگرد درگذشت شاهرخ مسکوب بود. نویسنده و جستار نویسی که سالها در غربت غرب، جهان خلّقی خویش را بر کوه شاهنامه و در میان باغ حافظ ساخته بود. و نوشته هایش نه «ارمغان مور» بلکه رهاورد سلیمان است.

یادداشت زیر را محمود زند مقدم، نویسنده «حکایت بلوچ» از دیدارش با مسکوب نوشته است.

***

خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست/از کجا میآید این آوای دوست؟
دینگ، دینگ، دینگ... کِی رفت؟ نوبتش بود؟ یا از تهِ صف، وسط صف؟ شاید هم.
آمد، آمد یکی... کو؟ کو؟ کو؟ بردارم گوشی را یا نه، برندارم؟ که شتر دیدی ندیدی... سرانجام گوشی بود که درآمد صداش، بغل گوشم: شاهرخ مسکوب. بفرما، بفرما و آمد نشست روبهروم، روی یک صندلی لهستانی، عتیقه که فرمودند مال میره به صابمال... صورتش؟ چشمهاش؟ یادم نمیآید... چرا، چرا. آمد. یک کُپه ابر، جدامانده از باران، در یک قاب چوبی، گوشهی یک رف.
چند سؤال بپرسم؟ و پرسید. این نثر، نثر؟
-قضا و قدر شاهرخ جان... من هم بیاعتقاد نیستم به نقش قضا و قدر در زندگی آدمی. بهتر نیست بفرمایی شاهرخ جان سرنوشت آدمی؟ وگرنه خیلی آب برمیدارد لولهنگی که بهش میگویند زندگی.
بگذار اینطور بپرسم، از اول چطور شد گذارت افتاد به بلوچستان؟
-اتفاق شاهرخ جان. حاضر نبود برود هیچکس. مانده بود علی و حوضش. من رفتم.
به چه کار؟
-آمارگیریِ هزینه و درآمد خانوارهای روستایی بلوچستان و سیستان که دراومد سه قِران و صنار.
چه خبر بود حال و هوای بلوچستان؟
-همینجا بود کار قضا. پیداش شد یکهو، سروکلهی این نثر.
چطور؟
-خیلی خیلی طولانی بود این سفر.
چه سفری؟
-سفر به بدایت خلقت. وسط میدانی است این بدایت که میچرخید دور خودش. یک فواره: نوک فواره، آونگان به لامپهای برق، زردنبو. و یک صدا، فقط یک صدا، از آنور آبهای دریای زِربار.
چه صدایی؟
-گوش کن شاهرخ جان: اینجا لندن، رادیو بیبیسی. ساعت بهوقت گرینویچ فلان، بهوقت تهران هشت بعدازظهر، آغاز اخبار... حالا حریف این سفر بود آن نثر قضا و قدری که گفتم پیداش شد سر و کلهاش، از قضا... به کار آمد.
خب، حالا بگو، شعر چی؟ میخوانی؟
-بسیار... بسیار.
چه شعری؟
-شعر شاهرخ جان. بهنقل از دکتر صورتگر، استادم، شاعری نانوا، عهد صفویه، رفت پیش همسایهی دیواربهدیوارش که قصاب بود. گفت غزلی ساختم آقاسیدمرتضی قصاب! بخوانم؟ گفت بخوان. خواند. نظرت؟ خوب بود اما نمکش کم بود.
خندید شاهرخ.
موسیقی؟
-خیلی.
لابد باز موسیقاری که موسیقار باشد؟
گفتم بله... میخواست برود به دیدن یکی از دوستانش در شهرک غرب. گفت امروز با یک تیر دو نشان زدم و تاکسی میخواست بگیرد. نگاهی کردم به آدرس. گفتم میل نداری قدمی بزنیم. گفت چقدری راه است؟ ...حدود بیست دقیقه، بیستوپنج دقیقه. گفت بریم و راه افتادیم. میرفتیم. بیابان و تاریک و میرفتیم. میرفتیم.
آقای زند بلدی این راه رو؟
-مث آب خوردن شاهرخ جان.
موج اضطراب در صداش. گفتم شاهرخ! وقتی انداختندم بیرون از سازمان برنامه، در دوران پاکسازی و ریاستِ عزتخان، وداع گفته خواب باهام. شبگردم، شبگرد. خانهی دوست شما، وسطهای این بیابان، در آن خیابان، پشت شبحِ آن خانههاست. میانبر میرویم و اوناهاش.
کو؟
آن لامپ، آویزانِ گَلِ انگشتکوچولوی تاریکی. ته کوچه است. همان کوچهای که آدرسش را دیدم. رفتیم و رفتیم. سایهی یک برگ روی دیوار و زنگ در. رفیقش بر در. رفیق بود. رفیقِ شاهرخ. بفرما... بفرما و قربان شما و خداحافظ. پرسید خانهاش کجاست؟
آنطرفِ بیابان و تاریکی... میانبر بیست دقیقه... بیستوپنج دقیقه.

برچسب: نویسنده: مهدی شریعتی تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:12

صفحه بندی