...مهتاب هم از چشم شب افتاده است انگار
حالا که فانوس تو را روشن نمیبینم
آورده با خود باد، بوی حسنیوسف را
در دست او هر چند پیراهن نمیبینم
از خویش میپرسم دلیل زنده بودن را
جز تو جوابی در خور بودن نمیبینم
وقتی ضمیر شعرهایم از تو لبریز است
دیگر نشان از او و ما و من نمیبینم
باید برای از تو گفتن جان به حرف آید
آن سوی حرف و صوت را الکن نمیبینم
برچسب:
نویسنده: مهدی شریعتی