بعضی شهرها جادویی دارند که آدمها را تغییر میدهند، دور شهر را طلسمی محاط گرفته که مسافر و ساکن به آن میرسند و خوشدل و سرخوش و خانگی میشوند؛ بیتمنا، بینیاز. بعضی شهرها هستند که آدمها را جادو میکنند، درد و رنج و اندوه آدمها را میتراشند و جایش شیدایی میگذارند.
شیراز یکی از همین شهرها است، شهری که درد شما را میخرد و درمان میدهد اما چطور این کار را میکند.
در جوهای شیراز آب درنگ جاری است، این درنگ در باغ و راغ و کوهسارش هست، در شتابی که رهگذرانش دارند، در جنبوجوش بازاریانش. این تامل در لحظات و جهان، شیراز را شهر دیگری میکند، شهری که ثانیهها در آن کندتر میگذرد و همهکاری به فراغبال شدنی است. میشود ساعتها نشست و به گذر جهان نگاه کرد، ساعتهایی که نه در مقیاس جهان شمار دارد و نه در تقویم بیرحم روزگار فراموش میشود. شیراز میگذارد در همهچیز غرق شوید بیاینکه از این مغروق افتادن بترسید چون مدام یادتان میآورد که زندگی تلخ و ترشیهايش را کنار نخواهد گذاشت اگر همینجور شتاب کنید.
شیراز از همین جادو شروع میشود، نه از دروازهی شمالی یا جنوبیاش، نه از گردنهی کولیکش يا دشت ارژن. شیراز از همین درنگ شروع میشود، از وقتی کمربند صندلی هواپیما را باز میکنی و دلت نمیخواهد گوشی تلفن همراهت را از حالت ایمن دربیاوری و پیغامهايت را ببینی، از جایی که دستت را از پنجرهی ماشین بیرون میآوری و در برابر باد پیچ و تاب میدهی. از جایی که برای عزیزی مینویسی: «الان تو باغم و جات خالیه.» شیراز را جای خالی آدمها در دلمان میسازد، اینکه در آن درنگ جادویی شهر یادمان میآید کی را خیلی وقت است ندیدهایم و از کی دلشکستهایم و کی را در روزها و هفتهها گم کردهایم. شیراز از یک جایی که یادمان میآید بیخود در شتاب زمانه غرق شدهایم شروع میشود.
شماره هشتاد (شهریور ماه) ماهنامه همشهری داستان، برای شیراز است.