حبسیههای من

متن مرتبط با «گویا» در سایت حبسیههای من نوشته شده است

گویا تو را زان پوستین پوشان کسی نشناخت

  • نیلوبلاگ

    حتـی تو را در پیش روی جوخه اعدام جز صبحگاهِ خونی میدان کسی نشناخت هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت امّا تو را ای عاشق انسان! کسی نشناخت. از شوکران و شکر حسین منزوی خانه ها و دیواره ها و کوچه هایی همه از خشت ، اما بدون آینه ! و البته که این عیبی نیست برای این شهر که در خشت مناره و مسجدش آینه نیستکه اینجا شهر پیران طریقت حق است. هر آنچه را پیش از این در آینه دیده ای، اینجا در خشت خام م...

    ادامه مطلب