
ای روستای خفته بر این پهن دشت سبزای از گزندِ شهرِ پلیدان پناه منای جلوه طراوت و شادابی و شکوههان ای بهشتِ خاطره، ای زادگاهِ منباز آمدم به سوی تو زان دور دورهازانجا که صبح می شکفد خسته و ملولزانجا که ماه در افق زرد گونه اشدر کام ابر می خزد آهسته و ملولباز آمدم که قصه اندوه خویش رابا صخره های دامن تو بازگو کنمو اندر پناه سایه انبوه باغ هاتگلبرگ های خاطره را جست و جو کنمهر گوشه ای ز خلوت ...
ادامه مطلب